خداااااااااااااااا
آخرین چیزی که یک کودک سه ساله
سوریه ای قبل مرگ به دشمن گفت:
<همه چیزو به خدا میگم>
فردا جهان در سیطره ی شهسوار ماست
الهم عجل لولیک الفرج
تا
کریسمس چند روز بیشتر نمانده بود و جنب و جوش مردم برای خرید هدیه کریسمس
روز به روز بیشتر میشد. من هم به فروشگاه رفته بودم و برای پرداخت پول
هدایایی که خریده بودم، در صف صندوق ایستاده بودم. جلوی من دو بچه، پسری ٧
ساله و دختری کوچکتر ایستاده بودند. پسرک لباس مندرسی بر تن داشت، کفشهایش
پاره شده بود و چند اسکناس را در دستهایش میفشرد. لباسهای دخترک هم دست
کمی از مال برادرش نداشت ولی یک جفت کفش نو در دست داشت. وقتی به صندوق
رسیدیم، دخترک آهسته کفشها را روی پیشخوان گذاشت، چنان رفتار میکرد که
انگار گنجینهای پر ارزش را در دست دارد. صندوقدار قیمت کفشها را گفت: 6
دلار. پسرک پولهایش را روی پیشخوان ریخت و آنها را شمرد: 3 دلار و 15 سنت.
بعد رو کرد به خواهرش و گفت: فکر میکنم باید کفشها رو بگذاری سرجایش ...
دخترک
با شنیدن این حرف به شدت بغض کرد و با گریه گفت: نه! نه! پس مامان تو بهشت
با چی راه بره؟ پسرک جواب داد: گریه نکن، شاید فردا بتوانیم پول کفشها را
در بیاوریم. من که شاهد ماجرا بودم، به سرعت 3 دلار از کیفم بیرون آوردم و
به صندوقدار دادم. دخترک دو بازوی کوچکش را دور من حلقه کرد و با شادی گفت:
متشکرم خانم ... متشکرم خانم.
به طرفش خم شدم و پرسیدم: منظورت چی بود
که گفتی: پس مامان تو بهشت با چی راه بره؟ پسرک جواب داد: مامان خیلی
مریض است و بابا گفته که ممکنه قبل از عید کریسمس به بهشت بره! دخترک ادامه
داد: معلم دینی ما گفته که رنگ خیابانهای بهشت طلائی است، به نظر شما اگر
مامان با این کفش های طلائی تو خیابانهای بهشت قدم بزنه، خوشگل نمیشه؟
چشمانم پر از اشک شد و در حالی که به چشمان دخترک نگاه میکردم، گفتم: چرا
عزیزم، حق با تو است مطمئنم که مامان شما با این کفشها تو بهشت خیلی قشنگ
میشه
هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده. شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت. متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یک دزد راه می رود مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ میکند. آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود. اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد. زنش آن را جابه جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه را زیر نظر گرفت: و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود حرف می زند و رفتار می کند.
روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متآثر است.
علت ناراحتی اش را پرسید. پاسخ داد:
در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام کردم. جواب نداد و با بی اعتنایی و خود خواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم.
سقراط گفت: چرا رنجیدی؟ مرد با تعجب گفت: خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است.
سقراط پرسید: اگر درراه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد و بیماری به خود می پیچد ایا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟
مرد گفت: مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم . آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود.
سقراط پرسید: به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟
مرد جواب داد: احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم.
سقراط گفت: همه این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی آیا انسان تنها جسمش بیمارمی شود؟ و آیا کسی که رفتارش نا درست است روانش بیمار نیست؟ اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟ بیماری فکری و روان نامش غفلت است و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند.
پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده
بدان که هروقت کسی بدی می کند در آن لحظه بیماراست.
دهکدهای
زمانی مردی زندگی میکرد که بسیار فرد خوب، مهربان و عارفمسلکی بود. شبی
از شبها که او مشغول راز و نیاز و مراقبه بود جمعی فرشته در کنار وی
میروند و به او میگویند که چند روز بعد در این سرزمین توفان شدیدی خواهد
شد و باران بسیاری خواهد بارید ... اما تو نگران نباش ... خداوند تو را
نجات خواهد داد. آن شب گذشت و مرد که بسیار خشنود بود و راضی شبها به
مناجات میپرداخت و روزها آن خبر سیل و توفان را به مردم میگفت و اکثر
مردم چون او را دوست داشتند به حرفش اعتماد میکردند و خود را برای روز
موعود آماده میکردند. از قضا چند روز بعد توفان شدیدی درگرفت و باران
سیلآسایی شروع به باریدن کرد، آب با سرعت و قدرت زیادی همه جا را دربر
میگرفت و مردم سراسیمه به بالای تپهها و کوههای اطراف هجوم میبردند.
مرد عارف درخانه بود و همچنان به راز و نیاز مشغول بود. تعدادی از مردم به
سراغش رفتند تا او را نیز با خود ببرند ... اما مرد گفت که با آنها نخواهد
رفت چون خداوند خود او را نجات خواهد داد. باران همچنان با سرعت سیلآسا
میبارید و توفان با قدرت در حال ویرانی خانهها بود. اکنون آب تا سقف
خانهها بالا آمده بود و بعضی از مردم که نتوانسته بودند فرار کنند بر
بالای بامها به انتظار نجات بودند. مرد عارف نیز چنین بود. او بر بالای
بام خانه نشسته بود و انتظار میکشید. دیگر آب کمکم داشت بام خانهها را
هم میپوشاند و لحظاتی بعد حتی بر بام هم نمیشد ایستاد. ناگهان از دور
قایقی به سمت مرد عارف رفت. چند نفر که از ارادتمندان مرد عارف بودند برای
نجات وی در آخرین لحظات به کمک وی شتافته بودند، اما باز مرد عارف گفت که
با آنها نمیرود و در انتظار نجات خداوند خواهد ماند. هر چه اصرار
ارادتمندان وی بیشتر میشد امتناع مرد عارف نیز بیشتر میگردید و این چنین
بود که مردان وی را تنها گذاردند و به سرعت دور شدند. آب بالا و بالاتر آمد
و لحظاتی بعد مرد عارف در میان سیل و باد و توفان جان سپرد و پیکر بیجانش
بر سطح آبها روانه شد.
بعد از مرگ روح مرد عارف به بالا رفت ... بله
او دیگر مرده بود و غرق در شگفتی که پس چرا این طور شد! در همین افکار بود
که دید همان چند فرشتهای که آن شب در خانهاش آمده بودند نزدیک میشوند.
مرد با ناراحتی گفت: ... پس چرا من نجات پیدا نکردم؟ فرشتگان با لبخند جواب
دادند: آخر مرد حسابی ... خداوند بارها و بارها برای نجات تو آدمها و
قایقهای نجاتی فرستاد تا تو را به راحتی نجات دهند ... حتی آخرین لحظه نیز
جمعی از هوادارانت را کاری کرد که تو را به سرعت پیدا کنند و نجاتت
دهند...! تو خودت نفهمیدی و همین نفهمیدنت باعث مرگ شد!
یک سقا در هند، دو کوزه ی بزرگ داشت که آنها را به دو سر میله ای آویزان می کرد و روی شانه هایش می گذاشت. در یکی از کوزه ها ترک کوچکی وجود داشت. بنابراین، کوزه ی سالم همیشه حداکثر مقدار آب را از رودخانه به خانه ی ارباب می رساند، ولی کوزه ی شکسته تنها نصف این مقدار را حمل می کرد.
به مدت دو سال، این کار هر روز ادامه داشت و سقا فقط یک کوزه و نیم آب را به خانه ی ارباب می رساند. کوزه ی سالم به موفقیت خودش افتخار می کرد؛ موفقیت در رسیدن به هدفی که به منظور آن ساخته شده بود.
اما کوزه ی شکسته ی بیچاره از نقص خود شرمنده بود و از اینکه تنها می توانست نیمی از کار خود را انجام دهد، ناراحت بود. بعد از دو سال، روزی در کنار رودخانه، کوزه ی شکسته به سقا گفت:«من از خودم شرمنده ام و می خواهم از تو معذرت خواهی کنم.» سقا پرسید:«چه می گویی؟ از چه چیزی شرمنده هستی؟» کوزه گفت:«در این دو سال من تنها توانسته ام نیمی از کاری را که باید، انجام دهم. چون ترکی که در من وجود داشت، باعث نشتی آب در راه بازگشت به خانه ی اربابت می شد. به همین خاطر، تو با همه ی تلاشی که کردی، به نتیجه ی مطلوب نرسیدی.»
سقا دلش برای کوزه ی شکسته سوخت و با همدردی گفت:«از تو می خواهم در مسیر بازگشت به خانه ی ارباب، به گلهای زیبای کنار راه توجه کنی.»
در حین بالا رفتن از تپه، کوزه ی شکسته، خورشید را نگاه کرد که چگونه گلهای کنار جاده را گرما می بخشد و این موضوع، او را کمی شاد کرد. اما در پایان راه باز هم احساس ناراحتی می کرد. چون باز هم نیمی از آب نشت کرده بود. برای همین دوباره از صاحبش عذرخواهی کرد. سقا گفت:«من از ترک تو خبر داشتم و از آن استفاده کردم. من در کناره ی راه، گلهایی کاشتم که هر روز وقتی از رودخانه بر می گشتیم، تو به آنها آب داده ای. برای مدت دو سال، من با این گلها خانه ی اربابم را تزئین کرده ام.بی وجود تو، خانه ی ارباب تا این حد زیبا نمی شد.»
بادکنک فروش برای جلب توجه یک بادکنک قرمز را رها کرد تا در آسمان اوج بگیرد و بدینوسیله جمعیتی از کودکان را که برای خرید بادکنک به والدینشان اصرار می کردند را جذب خود کرد .
سپس یک بادکنک آبی و همینطور یک بادکنک زرد و بعد ازآن یک بادکنک سفید را به تناوب و با فاصله رها کرد.
بادکنک ها سبکبال به آسمان رفتند و اوج گرفتند و ناپدید شدند...
پسرک سیاهپوست هنوز به تماشا ایستاده بود و به یک بادکنک سیاه خیره شده بود !
تا این که پس از لحظاتی به بادکنک فروش نزدیک شد و با تردید پرسید : ببخشید آقا! اگر بادکنک سیاه را هم رها می کردید آیا بالا می رفت ؟
مرد بادکنک فروش لبخندی به روی پسرک زد و نخی را که بادکنک سیاه را نگه داشته بود برید و بادکنک به طرف بالا اوج گرفت وپس از لحظاتی گفت :
پسرم آن چیزی که سبب اوج گرفتن بادکنک می شود رنگ آن نیست بلکه چیزی است که در درون خود بادکنک قرار دارد ...
دوست کوچک من ، زندگی هم همینطور است و چیزی که باعث رشد آدمها میشود رنگ و ظاهر آنها نیست ...
مهم درون آدمهاست ، و چیزی که در درون آدم ها است تعیین کننده مرتبه و جایگاهشان است و هرچقدر ذهنیات ارزشمندتر باشند ، جایگاه والاتر و شایسته تری نصیب آدم ها میشود
روزی شیوانا متوجه شد که باغبان مدرسه خیلی غمگین و ناراحت است. نزد او رفت و علت ناراحتی اش را جویا شد.
باغبان که مردی جاافتاده بود گفت: راستش بعدازظهرها که کارم اینجا تمام می شود ساعتی نیز در آهنگری پای کوه کار می کنم.
وقتی هنگام غروب می خواهم به منزل برگردم هنگام عبور از باریکه ای مشرف به دره جوانی قلدر سرراهم سبز می شود و مرا تهدید می کند که یا پولم را به او بدهم و یا اینکه مرا از دره به پائین پرتاب می کند.
من هم که از بلندی می ترسم بلافاصله دسترنجم را به او می دهم و دست خالی به منزل می روم. امروز هم می ترسم باز او سرراهم سبز شود و باز تهدیدم کند که مرا به پائین دره هل دهد!
شیوانا با تعجب گفت: اما تو هم که هیکل و اندامت بد نیست و به اندازه کافی زور بازو برای دفاع از خودت داری!
پس تنها امتیاز آن جوان قلدر تهدید تو به هل دادن ته دره است. امروز اگر سراغ ات آمد به او بچسب ورهایش نکن. به او بگو که حاضری ته دره بروی به شرطی که او را هم همراه خودت به ته دره ببری! مطمئن باش همه چیز حل می شود.
روز بعد شیوانا باغبان را دید که خوشحال و شاد مشغول کار است.
شیوانا نتیجه را پرسید.
مرد باغبان با خنده گفت: آنچه گفتید را انجام دادم. به محض اینکه به جوان قلدر چسبیدم و به او گفتم که می خواهم او را همراه خودم به ته دره ببرم ، آنچنان به گریه و زاری افتاد که اصلا باورم نمی شد. آ
ن لحظه بود که فهمیدم او خودش از دره افتادن بیشتر از من می ترسد. به محض اینکه رهایش کردم مثل باد از من دور شد و حتی پشت سرش را هم نگاه نکرد...
شیوانا با لبخند گفت: همه آنهایی که انسان ها را تهدید می کنند از ابزارهای تهدیدی استفاده می کنند که خودشان بیشتر از آن ابزارها وحشت دارند.
هرکس تو را به چیزی تهدید می کند به زبان بی زبانی می گوید که نقطه ضعف خودش همان است.
پس از این به بعد هر گاه در معرض تهدیدی قرار گرفتی عین همان تهدید را علیه مهاجم به کار بگیر. می بینی همه چیز خود به خود حل می شود...
مردی
تاجر در حیاط قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گلها را کاشته و باغ
بسیار زیبایی را به وجود آورده بود. هر روز بزرگترین سرگرمی و تفریح او
گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود.
تا این که یک روز به سفر رفت. در بازگشت، در اولین فرصت به دیدن باغش رفت.
اما با دیدن آنجا، سر جایش خشکش زد...
تمام درختان و گیاهان در حال خشک شدن بودند ، رو به درخت صنوبر که پیش از این بسیار سر سبز بود، کرد و از او پرسید که چه اتفاقی افتاده است؟
درخت به او پاسخ داد: من به درخت سیب نگاه می کردم و باخودم گفتم که من هرگز نمی توانم مثل او چنین میوه هایی زیبایی بار بیاورم و با این فکر چنان احساس نارحتی کردم که شروع به خشک شدن کردم...
مرد بازرگان به نزدیک درخت سیب رفت، اما او نیز خشک شده بود...!
علت را پرسید و درخت سیب پاسخ داد: با نگاه به گل سرخ و احساس بوی خوش آن، به خودم گفتم که من هرگز چنین بوی خوشی از خود متصاعد نخواهم کرد و با این فکر شروع به خشک شدن کردم.
از
آنجایی که بوته ی یک گل سرخ نیز خشک شده بود علت آن پرسیده شد، او چنین
پاسخ داد: من حسرت درخت افرا را خوردم، چرا که من در پاییز نمی توانم گل
بدهم. پس از خودم نا امید شدم و آهی بلند کشیدم. همین که این فکر به ذهنم
خطور کرد، شروع به خشک شدن کردم.
مرد در ادامه ی گردش خود در باغ متوجه گل بسیار زیبایی شد که در گوشه ای از باغ روییده بود.
بدانیدکه...
در زبان انگليسي واژه هاي
FriEND ( دوست )
BoyfriEND ( دوست پسر )
GirlfriEND (دوست... دختر )
BestFriEND (بهترين دوست)
همگي سه حرف END (خاتمه) را بهمراه دارند...
اما کلمه FamILY (خانواده) سه حرف" ILY" را دارد که همان مخفف
"I Love You" مي باشد ,,
و جالب است بدانيد
FAMILY= Father And Mother I Love You

دانشجوهای عزیز یاد بگیرن... !

سخنان ادامه مطلب
![]()
![]()
ادامه دارد...


