خدایا من در این دنیا در این سرای بی دادی

چنان غرقم زبی دردی که بی تو آسمان خواهم

چنان بی فکر و بی پروا زراهم دیده بردارم

که در گرداب آزادی چو بسته پای در چاهم

پریشان از بر عشقی که دارد بی نشانی ها

به سان راه آغوشی که بندد دیده بر راهم

به آینده نیاندیشم گذشته در پس یادم

دل ارامم کجایی بود که آشفته تر از بادم

خدایا پیر و فرتوت از صدایی از پس جانم

اشارت را تو بر من زن که با آن ارزو سازم