عارف نفهم(داستان های زیبا)
دهکدهای
زمانی مردی زندگی میکرد که بسیار فرد خوب، مهربان و عارفمسلکی بود. شبی
از شبها که او مشغول راز و نیاز و مراقبه بود جمعی فرشته در کنار وی
میروند و به او میگویند که چند روز بعد در این سرزمین توفان شدیدی خواهد
شد و باران بسیاری خواهد بارید ... اما تو نگران نباش ... خداوند تو را
نجات خواهد داد. آن شب گذشت و مرد که بسیار خشنود بود و راضی شبها به
مناجات میپرداخت و روزها آن خبر سیل و توفان را به مردم میگفت و اکثر
مردم چون او را دوست داشتند به حرفش اعتماد میکردند و خود را برای روز
موعود آماده میکردند. از قضا چند روز بعد توفان شدیدی درگرفت و باران
سیلآسایی شروع به باریدن کرد، آب با سرعت و قدرت زیادی همه جا را دربر
میگرفت و مردم سراسیمه به بالای تپهها و کوههای اطراف هجوم میبردند.
مرد عارف درخانه بود و همچنان به راز و نیاز مشغول بود. تعدادی از مردم به
سراغش رفتند تا او را نیز با خود ببرند ... اما مرد گفت که با آنها نخواهد
رفت چون خداوند خود او را نجات خواهد داد. باران همچنان با سرعت سیلآسا
میبارید و توفان با قدرت در حال ویرانی خانهها بود. اکنون آب تا سقف
خانهها بالا آمده بود و بعضی از مردم که نتوانسته بودند فرار کنند بر
بالای بامها به انتظار نجات بودند. مرد عارف نیز چنین بود. او بر بالای
بام خانه نشسته بود و انتظار میکشید. دیگر آب کمکم داشت بام خانهها را
هم میپوشاند و لحظاتی بعد حتی بر بام هم نمیشد ایستاد. ناگهان از دور
قایقی به سمت مرد عارف رفت. چند نفر که از ارادتمندان مرد عارف بودند برای
نجات وی در آخرین لحظات به کمک وی شتافته بودند، اما باز مرد عارف گفت که
با آنها نمیرود و در انتظار نجات خداوند خواهد ماند. هر چه اصرار
ارادتمندان وی بیشتر میشد امتناع مرد عارف نیز بیشتر میگردید و این چنین
بود که مردان وی را تنها گذاردند و به سرعت دور شدند. آب بالا و بالاتر آمد
و لحظاتی بعد مرد عارف در میان سیل و باد و توفان جان سپرد و پیکر بیجانش
بر سطح آبها روانه شد.
بعد از مرگ روح مرد عارف به بالا رفت ... بله
او دیگر مرده بود و غرق در شگفتی که پس چرا این طور شد! در همین افکار بود
که دید همان چند فرشتهای که آن شب در خانهاش آمده بودند نزدیک میشوند.
مرد با ناراحتی گفت: ... پس چرا من نجات پیدا نکردم؟ فرشتگان با لبخند جواب
دادند: آخر مرد حسابی ... خداوند بارها و بارها برای نجات تو آدمها و
قایقهای نجاتی فرستاد تا تو را به راحتی نجات دهند ... حتی آخرین لحظه نیز
جمعی از هوادارانت را کاری کرد که تو را به سرعت پیدا کنند و نجاتت
دهند...! تو خودت نفهمیدی و همین نفهمیدنت باعث مرگ شد!





